تبلیغات
مطالب روانشناسی و عمومی با پوریا عباسی - علاقمندان( رمان) کافه رنسانس
به من بگو ،نگو ، نمی گویم اما نگو نفهم که من نمی توانم نفهمم من می فهمم...

علاقمندان( رمان) کافه رنسانس

چهارشنبه 17 شهریور 1389 01:35 ق.ظ

نویسنده : پوریا عباسی

دوستان عزیز در اینجا قسمتی از رمان کافه رنسانس را براتون می گذارم ادامه آن را بعد از کامل شدن مطالب در وب پوریا عباسی و رمان خواهید دید ..

کافه رنسانس

... حالا مدتها از روزی که من و او با هم آشنا شده‌ایم می‌گذرد. همه قضایا هم در همان کافه اتفاق افتاد. او را می‌دیدم که‌ پشت میزی کنار پنجره نشسته و پوشه‌اش را کنار دستش گذاشته و همان‌طور‌که با پیک تکیلا یا بطری آبجو بازی می‌کند به عبور و مرور مردم در خیابان چشم دوخته و گاهی هم چند خطی می‌نویسد و من، تشنه این‌که بدانم به چی فکر می‌کند یا چی می‌نویسد. این کنجکاوی از کجا سرچشمه می‌گرفت؟ انگار اگر می‌توانستم به او نزدیک شوم می‌توانستم به سرنوشت خودم پی‌ ببرم. از طرف دیگر، کم کم یک جور مهر و کینه توأمان نسبت به او در من به وجود آمده بود. هم انگار آشنایم بود و دوستش داشتم و هم بی‌رحمانه دلم می‌خواست آزارش دهم و آرامشش را به هم بریزم. حالا دیگر مدتها از آن دوران می‌گذرد. حال من هنوز کاملأ خوب نشده. شاید تا مدتها بعد هم نشود. ولی دیگر آرام شده‌ام. حمله‌های عصبی دیگر به سراغم نمی‌آید. با این همه هنوز ضعیفم. هنوز خوب نشده‌ام.
شبها چراغ را که خاموش می‌کنم، تا‌چند ثانیه چیزی نمی‌بینم. ولی بعد که چشمم‌ به تاریکی عادت می‌کند راهم را به طرف تخت پیدا می‌کنم. چشمهایم را که می‌بندم، یک دفعه در سرم چیزی تکان می‌خورد. انگار همه خوابها و قصه‌‌های عالم یک دفعه به مغزم هجوم می‌آورند و در کاسه سرم می‌چرخند. روتختی را پس می‌زنم، چراغ رومیزی را روشن می‌کنم و سراسیمه قلم و دفتری برمی‌دارم. اما تا قلم را روی کاغذ بگذارم همه‌شان گریخته‌اند. مثل خوابی که با تمام جزئیاتش به سراغت آمده‌ باشد و چشمت را که باز کنی، ناگهان گم شود. می‌دانی که بوده، اما می‌رود. بعد دوباره به زیر روتختی می‌خزم. به طرف دیگر تخت نیم نگاهی می‌اندازم‌ـ می‌دانم که خالی است‌، ولی نگاه می‌کنم‌ـ روتختی را تا زیر گردنم بالا می‌کشم و نگاهم را به سقف می‌دوزم‌ـ این‌جور وقتها نمی‌توانم سنگینی لحاف را تحمل کنم‌ـ روتختی را‌ هم برای این رویم می‌کشم که احساس لختی نکنم‌ـ
سالها گذشته از وقتی که تنها شده‌ام‌ـ ولی هنوز یک طرف تخت می‌خوابم‌ـ این گوشه تخت مال من است‌ـ طرف دیگرش خالی است‌ـ هیچ ‌وقت وسط تخت نمی‌خوابم‌ـ مگر وقتی که خیلی مست‌ باشم‌ یا کسی کنارم خوابیده باشد و دوتایی وسط تخت‌ به هم چسبیده باشیم‌ـ ستاره هم این ‌طرف تخت را دوست داشت‌ـ شب هایی که این‌جا می‌ماند، خودش را لوس می‌کرد و زودتر از من این ‌طرف تخت را قبضه می‌کردـ
بعد، اگر تشنگی زور بیاورد یا هوس کشیدن سیگاری به کله آدم بزند می‌شود بلند شد، روی لبه تخت نشست و سیگاری آتش زد. می‌شود لیوانی آب سر کشید و تلویزیون را روشن کرد و لحظه به لحظه، کانال به کانال از جایی به جای دیگر رفت و در هیچ جا نبود. می‌شود شلوار و ژاکتی به تن کرد و به خیابان رفت.
در خیابان سرم را پائین می‌اندازم و قدم می‌زنم. بعد کم کم سرم را بلند می‌کنم و با چشمهای باز به همه چیز نگاه می‌کنم. انگار بار اول باشد که می‌بینمشان‌ـ درختها، شمشادهای کوتاه و بلند، سطح خیابان‌، خانه‌ها، آسمان، ستاره‌ها، ماه و لکه ‌های ابر...
همانطور مبهوت می‌روم و احساس می‌کنم که ماه پائین خواهد آمد. تا سر درختها پائین خواهد آمد تا به نوک شاخه‌ای آویزان شود. بعد می‌ایستم و فکر می‌کنم که چرا خوابهایم یادم می‌روند؟ چرا چشمهایم را که باز می‌کنم همه آن صدا‌ها و اشباح ناگهان محو می‌شوند؟
چشمهایم را می‌بندم و فکر می‌کنم که اگر ماه پائین بیاید، بیاید به این‌ طرف ابرها، اگر لکه‌های ابر به هم بپیوندند، اگر باران ببارد، باران ببارد و ماه را بشوید، آن قطره‌های نورانی که از روی ماه به خاک ببارد، همه بر‌خواهند گشت‌ـ آن‌وقت، چشم که باز کنم، همه‌ را باز کنار هم خواهم دید. همه قصه‌های عالم را.
این بازی هر روزه است. روزها، عمر تند‌تر می‌گذرد. تند‌تر از شبها. شاید برای این که چیزی هست که نباید فراموش شود. چیزی که شبها بیشتر به یاد می‌آید. شبها، که نه آن حرکت تند زندگی هست که تو را با خود ببرد و نه نور، که مجبور باشی خودت را پنهان کنی. ستاره می‌خواست همه چیز را فراموش کند. ولی من نمی‌خواهم. برای همین می‌نویسم. می‌نویسم تا فراموش نکنم.
البته من حالا حافظه خوبی دارم. قبلأ نداشتم. ولی حالا دارم. به همین دلیل هم مطمئنم که درست دو سال و یک ماه و نوزده روز قبل بود که فکر نوشتن اینها به سرم افتاد. آن هم بعد از مدتهای مدید که چیز مهمی ننوشته بودم. دلیل اصلی آن تصمیم هم شاید همین بود. خب، این تکه پاره‌ها هم می‌توانست دستمایه داستانی باشد و هم واقعأ پاسخ به پرسشی که چندی بود در ذهنم می‌چرخید. و این قضیه، همان طور که گفتم، درست برمی‌گردد به یک‌‌سال و دو ماه و شش روز بعد از آن که بی مقدمه تصمیم گرفتم برای دیدن مادرم به ترکیه بروم. خب، هوای گرفته آنکارا باشد و او که آلبوم عکسهای قدیمی را هم با خودش آورده باشد و من نشسته باشم و سیر تماشاشان کرده باشم و دوباره آن همه خاطره خاک گرفته یک جا جلو چشمم رقصیده باشند.
پدرم در همان سالهای اول مهاجرت مرده بود و حال مادرم هم تعریفی نداشت. به همین دلیل هم پذیرفته بود که فقط تا ترکیه بیاید و من هم برای دیدنش به آنجا بروم. همانجا هم که بودم گفت که دلش نمی‌خواسته زیاد از ایران دور شود و دور از وطنش بمیرد. شاید هم حق داشت. او هم مدت کوتاهی پس از برگشتنش از ترکیه سکته کرد و مرد. بعد از مردنش، زن برادرم شایع کرد که دلیل سکته‌اش شنیدن خبر جدایی من و زنم بوده. ولی من باور نمی‌کنم. حالش اصلأ خوب نبود و خودش هم امیدی نداشت. البته آن موقع هنوز از جدایی من و زنم بی‌خبر بود. برای تنها رفتنم هم کم پولی را بهانه کردم. این‌که واقعأ فهمید یا نه، و آیا علت سکته‌اش همین بود یانه، برای من هنوز روشن نیست. تمایلی هم ندارم که بدانم یا مطمئن شوم. با این همه شایعه زن برادرم کار خودش را کرد و به همین دلیل هم امروز درست سه سال و نوزده روز از گرفتن آخرین نامه‌ام از ایران می‌گذرد.
اوایل زیاد نامه می‌آمد. من هم جواب می‌دادم. البته نه به همه. مادرم که تقریبأ هر به دو هفته نامه‌ای می‌نوشت که اغلب هم این طوری شروع می‌شد: " عزیزان بهتر از جانم، قربانتان گردم، امروز رفته بودم به ... "
و هر بار رفته بود به جایی و کسی یا چیزی را دیده بود یا چیزی خورده بود و همان باعث شده بود که زود نامه‌ای بنویسد و پست کند. تقریبأ هر دو‌سه ماه هم بسته‌ای می‌رسید. مقداری کشک یا قند و لواشک، یا سبزی خشک، بسته‌ای زعفران یا زرشک یا لیمو عمانی و امثال آن‌‌ها، با چند جفت جوراب و زیرپوش و کتاب و مجله‌ای هم ضمیمه آن‌ها. یکی دو سال اول از رسیدن بسته‌ها خیلی خوشحال می‌شدیم. تکه پاره‌های روزنامه پیچیده به دور کتابها یا خوراکیها را با ولعی شبیه به ولع بلعیدن باز می‌کردم و گوشه و کنارش را می‌خواندم. خوشحالیم بیشتر می‌شد اگر تاریخ انتشارش هم پیدا بود. مثلأ: "‌‌سه‌‌شنبه، سوم خرداد ماه ۱۳۶۴ هجری شمسی‌". آن‌وقت در ذهن خودم زود تاریخ انتشار روزنامه را با تاریخ دریافت آن مقایسه می‌کردم و مثلأ به خود می‌‌گفتم: " سی و چهار روز پیش، در تهران کوپن روغن اعلام شده"، یا: "چهارده نفر در تصادف مینی بوس با کامیون در جاده چالوس کشته و مجروح شده‌اند." یا: " حمله لشکر کفر به سه قرارگاه رزمندگان اسلام در نواحی غرب کشور خنثی شده..." بعد به حافظه‌ام فشار می‌آوردم تا همه چیز را همان‌‌‌طور که آخرین بار دیده بودم در ذهنم مجسم کنم. نمی‌دانم چرا.
حالا دیگر مدتهاست که نه نامه‌ای می‌رسد، نه به آنچه حافظه من مجسم می‌کند می‌شود اعتماد کرد. خیلی چیزها تغییر کرده. همان پنج سال پیش هم که زن سابقم به ایران رفت و برگشت از توضیحاتش پیدا بود که خیلی چیزها تغییر کرده. چه برسد به حالا. ولی حافظه من می‌تواند چیزها را همانطور که آخرین بار آنها را دیده مجسم کند. قبلا نمی‌توانست. مدتی هم که اصلا چیزی یادم نمی‌آمد. ولی بعدش درست شد. گرچه گاهی شک می‌کنم که نکند حرفهای این و آن یا تصاویر فیلمهای خبری یا ویدئوهای خانوادگی که گاهی از ایران می‌آورند، یا همین خبرها و عکسها که اینجا و آنجا چاپ می‌شود با حافظه اصلی قاطی شده باشد و آنچه حالا من مجسم می‌کنم، ملغمه‌ای باشد از واقعیتی کهنه و رویاهای نو. راستش علت این که کوشیدم حافظه‌ام را تقویت کنم همین ترس بود. البته من از تغییر خوشم می‌آید. حتی تغییرات سریع و عمیق. ولی اگر چیزی در جایی که به شکلی به من مربوط می‌شود تغییر کند و من آنجا نباشم یک جور نگرانی و ترس ته دلم را چنگ می‌زند. ترس از غریبه شدن با همه چیزهایی که تا همین دیروز غریبه نبوده‌اند. دیوار برلین را هم که سراسر برداشتند همین احساس به سراغم آمد. وقتی که سه سال بعدش یک هفته مرخصی گرفتم و به آلمان سفرکردم، از برلین ترسیدم. از برلینی که یکباره دو برابر شده بود و دیگر چندان آشنا نمی‌نمود. ولی برعکس، تورنتو که تغییر می‌کند، پیش چشم من تغییر می‌کند، برایم خوشایند و جذاب و حتی اعجاب‌انگیز است. هر وقت مسافری را که تورنتو را ندیده به گردش شهر می‌برم، با نوعی لذت و شعف تغییرات را برایش توضیح می‌دهم و با غرور لبخند می‌زنم. البته مرکز شهر زیاد تغییر نمی‌کند. یعنی می‌کند، ولی تغییرات آن ناگهانی و عجیب و غریب نیست. با این همه هروقت که گذارم به آنطرفها می‌افتد، اول سعی می‌کنم ببینم چه چیزهایی هنوز سر جای خودشان هستند، و بعد به خاطر بیاورم که چه چیزهایی بوده که حالا نیست. فکر می‌کنم که حافظه هم به همین درد می‌خورد.
بعد از آن واقعه سه سال پیش و تاریکی و شکی که پشت بندش آمد، تصمیم گرفتم از حافظه‌ام درست استفاده کنم. دوسال و یازده ماه و بیست و سه روز پیش. سه شنبه عصر، ساعت هفت بعد از ظهر. تاریخ دقیقش را از روی مدارک پیدا کرده‌ام. کارم ساعت شش و نیم تمام شده بود و کمی قدم زده بودم. نمی‌دانم چرا دلم خواسته بود قدم بزنم. هوا بدک نبود. لابد با خودم فکر کرده بودم که غروب، از آن غروبهاست که می‌شود آدم خودش را به قهوه یا آبجویی دعوت کند. بعد سر چارراهی ایستاده بودم و مدتی فکر کرده بودم که قهوه بهتر است یا آبجو. من زیاد آبجو نمی‌خورم. مشروب مورد علاقه‌ام نیست. شکم را بیخودی پر می‌کند. البته با تکیلا بدم نمی‌آید آبجویی هم سر بکشم. آن روز هم سر چار‌راه ایستاده بودم و داشتم همینها را سبک و سنگین می‌کردم. نکته دیگری هم که باعث شده بود مردد بمانم این بود که مخصوصأ در آن دوران، زیاد از این‌که تنها جایی بنشینم و با خودم خلوت کنم خوشم نمی‌آمد. اینکه می‌‌گویم "مخصوصأ در آن دوران‌"، علت دارد. تازه شش ماه و سیزده روز بود که از همسرم جدا شده بودم. در واقع، او دست دخترمان را گرفته بود و رفته بود به ونکوور پیش خواهرش. درست بعد از آن که برای چندمین بار بیکار شدم و یک ماه طول کشید تا کار دیگری پیدا کنم. البته فکر نمی‌کنم که این دلیل شدت گرفتن اختلافاتمان بود. جفتمان کلافه بودیم. الدوز با هزار فلاکت داشت درس می‌خواند و منهم که با آن روحیه بقول او هردمبیل هر به چند ماه کار عوض می‌کردم و سر هیچ شغلی نمی‌توانستم بند شوم. الدوز که رفت دوهفته بعدش باز کاری پیدا کردم. بدک نبود. روزها کار می‌کردم و عصر و شبم مال خودم بود. تا آن ماجرا پیش آمد. خلاصه هرچه در طول دوران هشت ساله ازدواج‌مان هوس تنها ماندن و تنها بودن داشتم، آن شش ماه و سیزده روز را دلم می‌خواست با دیگران وقت بگذرانم. بعد هم که دیگر همه چیز عوض شد. حالا آنطوری نیستم. حالا همه چیز فرق می‌کند. اگر بخواهم تاریخ زندگیم را به قسمتهای مختلف تقسیم کنم، یعنی مثلا قبل از انقلاب و بعد از آن، یا قبل از مهاجرت و بعدش، قبل از کانادا و بعد و امثال آن، می‌بینم که حالا با همه آن وقتها فرق می‌کند. حالا فقط می‌خواهم تنها باشم و به یاد بیاورم و بنویسم. ولی آنموقع این طوری نبود. برای همین هم در عین حال که هوس کرده بودم خودم را به قهوه یا آبجوئی دعوت کنم، و در عین حال که داشتم فکر می‌کردم کدامش را انتخاب کنم، به این هم فکر می‌کردم که چطور در آن تنهایی سر خودم را گرم کنم. البته من معمولا کتاب یا مجله‌ای با خودم دارم تا بیکار که می‌شوم چند برگی از آن را بخوانم. با این همه به اینهم فکر کردم که اصلا از خیرش بگذرم و به دیدن کسی بروم. به آدمهای مختلفی هم که می‌شد به دیدنشان رفت فکر کردم. ولی خوب که سبک و سنگین کردم دیدم حوصله ندارم. حالا گاهی فکر می‌کنم که اگر آن اتفاق نیفتاده بود چکار می‌کردم. شاید بالاخره هیچ کاری نمی‌کردم و به خانه می‌رفتم و می‌نشستم جلو تلویزیون، بعد شام درست می‌کردم و می‌خوردم و احیانأ کتابی ورق می‌زدم یا فیلمی کرایه می‌کردم و بعد از تماشایش می‌خوابیدم. بعدش چی؟ نمی‌دانم بعد چی ممکن بود‌پیش بیاید. فردای آن روز لابد دوباره سرِ‌کار می‌رفتم و زندگی به صورتی که پیش از آن بود یا یکی از هزاران صورت ممکن و ناممکن پیش می‌رفت. ولی همه چیز عوض شد. یعنی درست همان لحظه‌ای که تصمیم گرفتم از چار‌راه بگذرم و فارغ از همه یادها و آدم‌ها و فکرها و تردیدها به همان کافه دلنشین رنسانس بروم، مبدأ دوره‌ای شد که حالا بشود باز زندگیم را به قبل و بعد از آن تقسیم کنم. همیشه اینجوری می‌شود. یا حداقل در مورد من اینجور است. وقتی که تردید ناگهان جای خودش را به تصمیم می‌دهد، از ترس بازگشت دوباره تردید، تصمیمم را یکباره اجرا می‌کنم و این راه را برای نگاه کردن به جنبه‌های مختلف قضیه می‌بندد. آن روز هم همین کار را کردم. یکباره تصمیم گرفتم و راه افتادم. در واقع، از تردید‌های خودم حالم به هم خورده بود. تا یادم می‌آمد، بخصوص تا قبل از جدایی و رفتن همسرم، همه چیز زندگی را شرایط به ما تحمیل کرده بود. اصلا از وقتی که از ایران خارج شده بودم، و حتی قبل تر از آن، در آن سالهای آخر هم هیچ وقت نشده بود که قادر باشم یا تصمیم بگیرم دقیقأ آن کاری را که فکر می‌کردم درست است انجام دهم. همیشه چیزی بود که روی زندگی، روی تصمیمات یا علائق آدم سایه انداخته باشد. اوضاع بعد از انقلاب، بگیر و ببند های سیاسی، بسته و باز شدن دانشگاهها، یا جنگ، بعد هم اوضاع بیرون، این شهر و آن شهر، این کشور و آن کشور. تمامی نداشت. وقتی که در آلمان ازدواج کردم، اولین چیزی که در ذهنم نشست شیرینی نوعی ثبات بود. نوعی هویت. نوعی خانه، خاک. حتی بعد هم که فکر آمدن به کانادا به سرمان افتاد باز به همین دلیل بود. تصور مهاجرت قانونی به کشوری که مال مهاجرهاست شیرینتر از آن بود که بشود از ذهنت بیرونش کنی. شاید باز هم به همین دلیل بود که چند ماه بعد از جاگیر شدنمان در کانادا هوس کردیم بچه‌دار شویم. ‌‌بچه، یعنی که خانه‌ای هست که بچه می‌تواند در آن‌جا به دنیا بیاید و ببالد بزرگ شود. آدم آن وقت هویت پیدا می‌کند. می‌شود بابا یا مامان کسی. تاریخ پیدا می‌کند. حتی آینده پیدا می‌کند. از بچه عکس می‌گیرد، آلبوم درست می‌کند، زندگیش را منظم می‌کند، نمی‌تواند ول بگردد. بعد باید به فکر کار دائم و درآمد مکفی باشد. به فکر مهد کودک باشد. به فکر مدرسه باشد. به فکر اصول تربیتی باشد. رفت و آمدهایش را کنترل کند. بیمه عمر بخرد. به فکر خرید ماشین و حتی خانه بیفتد...
حالا همه چیز عوض شده. همه چیز عوض شد. همان دو سال و یازده ماه و بیست و سه روز پیش. یعنی درست در لحظه‌ای که بالاخره تصمیم گرفتم از چار‌راه بگذرم و به آن کافه بروم. فکر رفتن به کافه رنسانس هم بیخودی به سرم نیامد. ناگهان دانستم وقتش رسیده که با شانتال که در آن کافه کار می‌کرد حرف بزنم و به شامی در یک رستوران دیگر، یا رقص در دیسکو یا سینما و امثال آن دعوتش کنم. شانتال دختر شیرینی بود که در آن لحظه ناگهان پی برده بودم حضورش در زندگیم همه چیز را زیر و رو خواهد کرد. آن کافه پاتوقم نبود. ولی هفت هشت باری به آنجا رفته بودم و از شانتال، بفهمی نفهمی خوشم آمده بود. حالا گاهی فکر می‌کنم که اگر آن روز توانسته بودم با او قراری بگذارم زندگیم چه تغییری ممکن بود بکند. شانتال دیگر در آن کافه کار نمی‌کند. اسم آن کافه هم عوض شده. قبلأ، یعنی آن روزها، رستوران گیاهخوارها بود. نه که فقط گیاهخوارها به آنجا بروند. ولی غذای گوشتی نداشت. من هم از همینش خوشم می‌آمد. از اینکه متفاوت بود. کافه‌ای نبود که همینجور بیخودی از زمین روئیده باشد. کسی فکر کرده بود و تصمیم گرفته بود که آن را به آن ترتیب اداره کند. محیط جالبی هم داشت. صندلیها و میزهایش هر کدام یک جور بودند. همیشه هم نوای موسیقی کلاسیک در فضایش طنین داشت. حالا هم هنوز همان میز و صندلیها و حتی تابلوها را در آن نگهداشته‌اند. ولی دیگر رستوران گیاهخواری نیست. اسمش هم عوض شده.
وقتی که چند ماه بعد از آن واقعه باز تصمیم گرفتم به آنجا بروم، نمی‌دانم دقیقأ چه منظوری داشتم. انجام کاری که می‌خواسته‌ای بکنی و اتفاقی آن را به تعویق انداخته، یا کنجکاوی، یا نوعی ناگزیری، نوعی بازگشت به صحنه اقدامی ناتمام، یا هرچیز دیگری. ولی مگر همه زندگی من صحنه اقدامهای ناتمام نبود؟ نمی‌دانم. چه کسی می‌تواند وقتی که بی برنامه دست به کاری می‌زند کاملأ مطمئن باشد که چه نتیجه‌ای می‌خواهد از آن کار بگیرد؟ درست در همان لحظه ورودم به کافه هم پی‌‌بردم که همه چیز عوض شده است. چشمم به اولین میز که افتاد و در بشقابها تکه‌های گوشت را در غذا دیدم فهمیدم که دیرکرده‌ام. اول فکر کردم اشتباه آمده‌ام. ولی چنین اشتباهی بعید بود. لحظه‌ای مکث کردم و بعد از در کافه بیرون رفتم و به تابلو بالای در چشم دوختم. اسمش عوض شده بود. دوباره با تردید به داخل کافه برگشتم و کنار بار رفتم و روی چارپایه‌ای نشستم. مسئول بار دختر جوانی بود با صورت ظریف و کودکانه. آبجوئی سفارش دادم و بعد آرام پرسیدم که چه اتفاقی برای آن رستوران و کارکنانش افتاده. شانتال را نمی‌شناخت. دو‌ماه بود که در آنجا کار می‌کرد و از گذشته آن هم خبری نداشت. به همین سادگی. انگار کافه رنسانسی که من می‌شناختم ناگهان از خاک کنده شده و به آسمان رفته بود و به جای آن کافه‌ای دیگر از خاک روئیده بود
.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -